علمی

02:08, Monday, October 27, 2008 .. 0 comments .. Link
ArianaNet.com

ArianaNet.com ist launched

02:07, Monday, October 27, 2008 .. 0 comments .. Link
www.ArianaNet.com www.Kabulpress.com

خاطرات

09:31, Saturday, August 30, 2008 .. Link
سكوت معنادار
در زمان ستم شاهى پهلوى در ماه محرم ، هيئت عزادارى در اهواز براه افتاد، بدون اينكه نوحه اى بر زبان داشته باشند با سكوت محض حركت مى كردند.
ساواك آنها را دستگير كرد گفتند: ما كه جرم وگناهى انجام نداده ايم و حرفى نزده ايم ! ماموران گفتند: سكوت شما پدر ما را درآورده ، اگر شعار تند مى داديد از اين سكوت بهتر بود، ما از سكوت شما سوختيم .
حدّ انتظار
شاگرد شوفرى را آوردند براى گزينش ، گفت : من ايدئولوژى ميدولوژى سرم نميشه آدم تشنه را بايد آب داد، حالا استخدام مى كنيد يا نه ؟ دوستان آمدند نزد من كه چه كنيم ؟ گفتم : ايدئولوژى يك شاگرد شوفر همينه . از او بيش از اين انتظار نيست .
تاثير اذان
يكى از بستگان تهرانى ، وقت اذان كه مى رسيد كنار خيابان يا هر جاى ديگرى اذان مى گفت . ايشان مى گفت : وقتى من اذان مى گويم ، خانم هاى بدحجاب كه رد مى شوند به احترام اللّه اكبر روسرى خود را جلو مى كشند. بعضى هم كه مى خواهند احترام بگذارند و نمى خواهند حجابشان را درست كنند، مسير خود را تغيير داده از آن طرف خيابان رد مى شوند. راستى چه سرمايه هايى را ما مفت از دست مى دهيم ، اگر به هنگام اذان همه مردم اذان بگويند چه جوّى از معنويّت ايجاد مى شود!
تعصّب بى جا
جوانى به من گفت : آقاى قرائتى ! شما خيلى به گردن من حق دارى ! من فكر كردم دليلش اين است كه او از برنامه هاى من حديث ياد گرفته بعد گفت : شما حقّى دارى كه هيچ كس ندارد. گفتم : موضوع چيست ؟
گفت : نامزدى داشتم پدرزنم به خاطر تعصّب بى جا اجازه نمى داد ما همديگر را ببينيم و مى گفت : در زمان عقد نبايد داماد به خانه ما بيايد. ما مى خواستيم همديگر را ببينيم ، امّا پدر نمى گذاشت . نقشه اى كشيديم ، عروس خانم به پدرش مى گفت : به كلاس آقاى قرائتى مى روم ، من هم به همين بهانه از خانه بيرون مى آمدم .
 

خاطرات

09:31, Saturday, August 30, 2008 .. Link
سكوت معنادار
در زمان ستم شاهى پهلوى در ماه محرم ، هيئت عزادارى در اهواز براه افتاد، بدون اينكه نوحه اى بر زبان داشته باشند با سكوت محض حركت مى كردند.
ساواك آنها را دستگير كرد گفتند: ما كه جرم وگناهى انجام نداده ايم و حرفى نزده ايم ! ماموران گفتند: سكوت شما پدر ما را درآورده ، اگر شعار تند مى داديد از اين سكوت بهتر بود، ما از سكوت شما سوختيم .
حدّ انتظار
شاگرد شوفرى را آوردند براى گزينش ، گفت : من ايدئولوژى ميدولوژى سرم نميشه آدم تشنه را بايد آب داد، حالا استخدام مى كنيد يا نه ؟ دوستان آمدند نزد من كه چه كنيم ؟ گفتم : ايدئولوژى يك شاگرد شوفر همينه . از او بيش از اين انتظار نيست .
تاثير اذان
يكى از بستگان تهرانى ، وقت اذان كه مى رسيد كنار خيابان يا هر جاى ديگرى اذان مى گفت . ايشان مى گفت : وقتى من اذان مى گويم ، خانم هاى بدحجاب كه رد مى شوند به احترام اللّه اكبر روسرى خود را جلو مى كشند. بعضى هم كه مى خواهند احترام بگذارند و نمى خواهند حجابشان را درست كنند، مسير خود را تغيير داده از آن طرف خيابان رد مى شوند. راستى چه سرمايه هايى را ما مفت از دست مى دهيم ، اگر به هنگام اذان همه مردم اذان بگويند چه جوّى از معنويّت ايجاد مى شود!
تعصّب بى جا
جوانى به من گفت : آقاى قرائتى ! شما خيلى به گردن من حق دارى ! من فكر كردم دليلش اين است كه او از برنامه هاى من حديث ياد گرفته بعد گفت : شما حقّى دارى كه هيچ كس ندارد. گفتم : موضوع چيست ؟
گفت : نامزدى داشتم پدرزنم به خاطر تعصّب بى جا اجازه نمى داد ما همديگر را ببينيم و مى گفت : در زمان عقد نبايد داماد به خانه ما بيايد. ما مى خواستيم همديگر را ببينيم ، امّا پدر نمى گذاشت . نقشه اى كشيديم ، عروس خانم به پدرش مى گفت : به كلاس آقاى قرائتى مى روم ، من هم به همين بهانه از خانه بيرون مى آمدم .
 

عشق

08:24, Friday, November 9, 2001 .. Link

شاگردی از استادش پرسید: عشق چیست؟

استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور

اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی

به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی شاگرد به گندم زار

رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.استاد پرسید:چه آوردی؟

و شاگرد با حسرت جواب داد:هیچ! هر چه جلو میرفتم،

خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین،

تا انتهای گندم زار رفتم   . استاد گفت: عشق یعنی همین

شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟

استاد به سخن آمد که:به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور

اما به یاد داشته باش که باز هم

نمی توانی به عقب برگردی شاگرد رفت و

پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت.

استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:

به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم،

انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم

 

About Me

Home
My Profile
Archives
Friends
My Photo Album

Links


Categories


Recent Entries

Untitled
ArianaNet.com ist launched
خاطرات
خاطرات
عشق

Friends